تبليغاتX
amt


ای قبله ی من، خاک در خانه ی تو
بی منت می، مستم ز پیمانه ی تو
ای قبله ی من، خاک در خانه ی تو
در دام توام، بی زحمت دانه ی تو

من خسته و بیمارم، درمان منی
شور شعر و آوازی، در جان منی

ای تو هوای هر نفس
عشق تو میورزم و بس
دل کنده ام از همه کس
پناه من، توئی و بس

تا در دل تو زنده ام
از عالمی دل کنده ام
در خود رها گشتن، خوش است
در تو فنا گشتن، خوش است



تویی تویی بهانه ام
شاعر هر ترانه ام
شعله ی شوریدگی ام
تویی تویی زبانه ام

تو زخمه ی ساز منی
صدای آواز منی
رمز من و راز منی
نقطه ی آواز منی

بر جان من آتش بزن
ای عشق من، ای عشق من
باید تو باشی آتشم
تا تن در این آتش کشم

من چون شبم تو قصه ها
تا من بسوزانم مرا
بی مرگی از تو مُردن است
این معنی عشق من است


 

نوشته شده توسط amt در یکشنبه ششم آذر 1390 ساعت 21:52 موضوع | لینک ثابت


amt


آن لحظه که دلتنگ یارم می شوم خود به خود هوس باران را میکنم....


آن لحظه که اشک از چشمانم سرازیر می شود

هوس یک کوچه تنها را میکنم....

آن لحظه است که دلم میخواهد تنهایی در زیر باران

بدون هیچ چتر و سر پناهی قدم بزنم...

قدم بزنم تا خیس خیس شوم ، خیس تر از قطره های

باران.... خیس تر از آسمان ، خیس تراز درختان....

آن لحظه که خیس خیس می شوم ، دلم میخواهد باز

زیر باران بمانم ، دلم نمیخواهد باران قطع شود....

دلم میخواهد همچو آسمان که بغضش را خالی میکند ، خالی

شوم ، از دلتنگی ها ، از این شب پر از تنهایی...

تنها صدای قطره های باران را می شنوم و اشک میریزم ، و آرزوی یارم را میکنم....

دلم میخواهد آسمان با اشکهایش سیل به پا کند.....



هیچگاه مثل آن لحظه آرام نبودم آنگاه که تو را در آغوش گرفتم....

زیباترین و پر احساس ترین لحظه زندگی ام بود.....

لحظه ای که من و تو با هم به اوج عشق رسیدیم!

لحظه ای که احساس کردم تو تنهای تنها برای من و قلب شکسته ام می باشی


 

نوشته شده توسط amt در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ساعت 23:27 موضوع | لینک ثابت


amt


منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم


در چشمانت خیره شوم


دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم

 

منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم


سر روی شونه هایت بگذارم


از عشق تو.....از داشتن تو...


اشک شوق ریزم

 

منتظر لحظه یی مقدس که تو را در آغوش بگیرم


بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم


وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم



آری , عاشقانه دوستت دارم مونای عزيزم


 

نوشته شده توسط amt در جمعه بیستم آبان 1390 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت


amt


برای آغاز مینویسم:


آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست


 

نوشته شده توسط amt در دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت


amt


خیلی دوستت دارم عشق را با تو می شناسم ، زندگی را با تو زیبا می بینم




اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است



و اگر اینک نفس می کشم و زندگی میکنم به خاطر وجود



تو هست هم نفسم!



ای تو که مرا عاشق خودت کردی ، نمی دانی که چقدر



دوستت دارم ، نمی دانی که با تو چه آرزوهایی در دل دارم...



اگر از عشق می نویسم ، به عشق تو است ، و با وجود تو



عشق برای من مقدس و پاک است....



بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد!



تو همان معنای واقعی یک عشق پاک هستی ، تو همان



چشمه محبتی هستی که در قلب من می جوشی و به



قلبم نیروی عشق را می دهی!



با تو مجنون تر از مجنونم ، بی تو باور کن که می میرم!



ای تو به زیبایی گل ها ، به پاکی و زلالی دریا ، به لطافت



شبنم روی گل ها دوستت دارم...



ای تو به بلندی کوه ها ، به درخشندگی ستاره ها ، به گرمی



خورشید ، به وسعت دشت عشق دوستت دارم....



ای تو هم نفس من ، طلوع زندگی ام ، تک ستاره آسمان



تاریک قلبم دوستت دارم....



ای تو که مرا اسیر آن قلب مهربانت کردی ، مرا در این



دنیای عاشقی در به در کردی ، باور کن که بی تو میمیرم!



مرا تنها نگذار ، تا ابد با من بمان ، نگذار که اشکهایم از این



چشمهای بی گناهم روانه شوند ، نگذار دوباره این



قلبی که تو را دیوانه وار دوست دارد بشکند، نگذار دوباره



مثل یک دیوانه تنها در این دنیای بی محبت در به در شوم



با من بمان ای مظهر زیبایی ها و ای همسفر جاده زندگی ام!



ای تو که مرا در آم قلب مهربانت اسیر کردی ، به من



محبت و عشق برسان و بدان که من تنها به عشق تو زنده ام



آنگاه که تو پا به این قلب تنهای من گذاشتی ، زندگی ام رنگ



سبز بهار را به خود گرفت و آن شبهای بی ستاره ام با آمدن تو



ستاره باران شد و دروازه شهر سوخته قلبم گلباران شد...



آنگاه که تو با حضورت خوشبختی را در زندگی ام تضمین کردی



باغ سوخته قلبم تبدیل به فصل بهار دلها شد....



عزیزم خیلی دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی



دوستت دارم و به انتظارت تا لحظه مرگم نیز خواهم نشست



تا بیایی و مرا با خود به جایی ببری که با هم و در کنار هم



زیباترین و عاشقانه ترین زندگی را داشته باشیم...


 

نوشته شده توسط amt در دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت